خرید بک لینک

همنوایی شبانه ارکستر چوب ها

همنوایی شبانه ارکستر چوب ها اثر رضا قاسمی.

داستان درمورد مهاجران و پناهنده های ایرانی در فرانسه است که تعدادی اتاق در طبقه ی ششم یک ساختمان اجاره کردن. جنجال ها از روزی شروع میشه که یکی ازون ها به نام "پروفت" با چاقو به "سید" حمله میکنه و به تدریج این ترس گریبان دیگران رو هم میگیره.

چیز بیشتری درمورد داستان نمیگم چون کتاب رو اسپویل میکنه و لذت خوندنش رو از بین میبره. داستان روایتی کاملا غیر خطی و خیلی زیبا داره. دقیقا به همون سبک مورد علاقه ی من. از بین نویسنده های ایرانی معاصر، بدون شک رضا قاسمی جز پنج نفر اول برای من محسوب میشه. سبک نگارش و قلمش رو به شدت دوست داشتم و بزودی بقیه اثارش رو هم میخونم. کتاب به شدت با کتاب های ایرانی رایج توی بازار متفاوته. برای من تا حدی تداعی کننده ی "تماما مخصوص" عباس معروفی بود. زیبا و جذاب. و البته درکش به دقت کافی نیاز داره. دلم میخواد در اینده فرصت دوباره خوندنش پیش بیاد.


قسمتی ازکتاب:


"تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی٬بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود(یعنی اسبهایش را برداشته و به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود.ولی زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود٬وبعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم که بعدها به همین شیوه صورت گرفت٬کارش بیخ کمتری پیدا نکرد).این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی٬از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن٬ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش٬گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.می خواست در همه تصمیمها شریک باشد اما همه مسئو لیتها را از مردش می خواست٬ میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش٬اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می امد٬مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی چیزی به او می گفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد٬طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همین حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد٬خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد٬از زندگی زناشویی اش ناراضی بود٬اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت٬اما وقتی کار به جدایی می کشید٬به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد..."



پ ن: چندتا پست پشت سر هم گذاشته شده. قبلی ها رو هم از دست ندید :-)

برچسب: نویسنده: آرین میرزاده تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 13:43

صفحه بندی