
بعضی ها هیچ وقت نمیفهمن! اثر کورت توخولسکی.
کتاب یه اثر انتقادی نسبت به پدیده های اجتماعی و رفتارهای مختلف انسانی و رفتار حکومت هاست. کتاب به نوعی در قالب طنز و کنایست. ترجمه هم خیلی خیلی روون و به زبان عامیانست که باعث میشه خیلی راحت با کتاب ارتباط برقرار کنید.. کتاب از بخش های خیلی کوتاهی تشکیل شده که هرکدوم موضوع خاصی رو مورد انتقاد قرار میدن..
کتاب کوتاه ولی درعین حال پرمفهومیه. پر از جملاتیه که میشه بارها و بارها خوندشون و بهشون فکر کرد. من دوستش داشتم. البته با یه قسمت هاییش خیلی بیشتر ارتباط برقرار کردم.
قسمت هایی از کتاب:
- هرچی که باشه جنگ در نهایت یعنی آدم کشی مجاز.وقتی آدمایی که راس کارن گیر میکنن و دیگه نمی دونن چه سیاستی رو پیاده کنن و مشکلات اقتصادی رو چه جوری حل کنن،از پشت عروسک میهن پرستی رو درمیارن. کفش و کلاهش هم میکنن تا مترسکشون جور جور شه.آخه مترسک میهن پرستی یه پاپوش به اسم دشمن خونی و یه سرپوش به اسم شهامت طلبی لازم داره. معلومم هست که بعدش همه شون میگن راهشون راه حقه و پای خداهاشونو میکشن وسط.آخر سر هم این پدرا و مادرا و بچه های از خدا بیخبرن که باید تاوان جنگ رو بدن.
- آدمیزاد دوتا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش رو به راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه.اسم این دومی رو گذاشته دین!
- هیچ وقت دوستتو محک نزن. دوست دخترت رو هم همینطور. هیچ کس رو! گاهی کسی یه عمر مراقب خورجین چرمیه که توش فقط پر از سنگای رنگارنگه.ولی تمام اون مدت خیال میکنه اون تو پر از جواهره. چنین کسی آدم ثروتمندیه، حتی اگه توی خورجینش فقط سنگای شیشه ای باشه. این آدم فقط حق نداره در خورجینو باز کنه. خدایا این دوستی رو از ما نگیر! آدم تقریبا باورش میشه که تنها نیست.
- چه به خدا ایمان بیاری، چه ازش ناامید شی، چه به یه زن اعتقاد پیدا کنی، چه ازش دلسرد شی، چه تمام فلسفه ها رو نهی کنی، چه با دو تا زن همزمان زندگی کنی، چه خودت رو غرق زندگی دنیوی کنی، چه از این عالم بر حذر شی، یا حتی اگه بری دکتر، بهت خبر بده که سرطان معده داری و چهار سال دیگه هم بیشتر دووم نمیاری... همه ی این حالت ها رو یه نفر قبل تو هم داشته. قبل تو هم یه نفر باور داشته، شک کرده، خندیده، گریه کرده، تو فکر که بوده دستش رو توی دماغش کرده، درست عین تو همیشه یه نفر قبلا همه ی این کارا رو کرده. .... برف پا نخورده وجود نداره!
- فامیل تشکیل میشه از یه مشت آدم با جنسیت های مختلف که وظیفه اصلیشونو فضولی کردن تو کارای تو میبینن. .... فامیل از همه کار هم خبر دارن ... وای به روزی که پسرک بزنه به سرش بخواد با یه غریبه عروسی کنه! بیست تا عینک دسته دار یه چشمی روی قربونی بدبخت متمرکز میشه، چهل تا چشم ورانداز کنان تو هم فرو میره. بیست تا دماغ با بدگمانی بو میکشه که: " حالا دختره کی هست؟! تو شان والای فامیل ما هست؟" اون وری ها هم همینطورن. معمولا تو یه همچین مواردی هردو طرف تمام فکر و ذکرشون اینه که با این وصلت از سطح خودشون خیلی پایین میان. اما اگه فامیل روزی غریبه ای رو توی دامن خودش پذیرفت، اون وقت دست بزرگش رو روی فرق سر اونم میذاره. ولی عضو جدید طایفه هم بایست تو محراب خیشاوندی قربونی بده: دیگه هیچ روز تعطیلی نیست که مال خودش باشه! همه این سنت رو لعن و نفرین میکنن. هیچ کس نیست که با میل و رغب روز تعطیلشو با فامیل بگذرونه. اما خدا به داد اون کس برسه که غیبت کنه!