خرید بک لینک

<a href='http://6bookworme.niloblog.com/p/11/'>پیکر</a> فرهاد

پیکر فرهاد اثر عباس معروفی.

این کتاب ادای دین عباس معروفی به صادق هدایت و علی الخصوص کتاب بوف کور هستش. شرح حال همه ی زنان تاریخ. از زن دوره ی ساسانی و دختر روی قلمدان کتاب بوف کور گرفته تا زن امروزی. شرح زندگی و دردهایی که در حقیقت در زندگی همه مشترکه و فقط محیط و شرایط متفاوته. توی این کتاب دنبال یه داستان با خط و خطوط و سیر مشخص نگردید. کتاب پر از داستان های تو در تو و درهمه.

کتاب بیییی نهایت زیبا و فوق العاده ایه. برخلاف خیلی از کتابای دیگه که فقط روایت داستانن، این کتاب پر از جملات ادبی و عاشقانه های خاص و خیلی خیلی زیباست. خیلی خیلی قلم معروفی واسم ستودنی و زیباست. البته اگر کتابخون قهاری نیستید، احتمال اینکه کتاب هاشو نپسندید زیاده. ممکنه بنظرتون خیلی مبهم و پیچیده بیاد. قلم معروفی هم مثل صادق هدایت خاص پسنده. پس اگر دنبال کتاب خاص و خیلی زیبایی هستید، حتما توصیه میشه.. از جمله به جمله ی این کتاب میشه لذت برد.


قسمت هایی از کتاب:

  • فقط میدانم که به خاطر او آنجا بودم و دیگر هیچ نگاهی مرا به وجد نمی آورد. دیگر دلم نمیخواست کسی با نگاه تحسین برانگیز وراندازم کند. دلم میخواست فقط او، او که این همه زودرنج بود و کوچکترین حرکت مرا زیر نظر داشت در دنیای خواب به سراغ من بیاید.
  • انتظار که چیز بدی نیست، روزنه ی امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیشتر دوست دارم.
  • هیچ کاری به اندازه ی آرایش به او لذت نمیداد. و در هیچ کاری این دقت را نداشت.چه حوصله ای! کاش میتوانست ذهنش را یا فکرش را بیاراید. کاش به جای اینکه خامه و عسل را روی نان سوخاری بمالد و در سینی جلوی شما بگذارد، آدمی میشد که بفهمد از زندگی چه میخواهد و آدم ها چه قیمتی دارند.
  • کثافت،کثافت هرزه. دوستت دارم!
  • خدایا.. درکدام دوره ی تاریخ ما همدیگر را دوست داشته ایم که هرچه نگاهتان میکردم سیر نمیشدم!
  • میدانستم که نگاه تب زده اش را به من میدوزد، طرح اندام را دور میزند، از جایی به جای دیگر، از طره مویی به طره ای دیگر. از ناخن انگشتی به امتداد بازوها که انگار چیز گرانقیمت بسیار کوچکی در تنم گم شده و او باید پیداش کند.آن وقت خم میشود و به صورتم زل میزند. چشم هاش را تنگ میکند و می گشاید. سرش را دور و نزدیک میبرد، تنم را می بوید و نفسش را در سینه حبس میکند، خوب میدانستم..
  • توی دلم گفتم عزیز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرجا که دلت میخواهد بدوز. به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری. در برابر نگاهت من ابر میشوم، دود میشوم که بتوانی مثل باد بازی ام بدهی. نفس گرمت را روی تنم فوت کن، ببین چه جوری ناپدید میشوم.
  • آدمیزاد روزی با دیدن دو چشم سیاه، زیر و زبر میشود، بهش فکر میکند، هرشب خوابش را میبیند، دو ماه و چهار روز به جستجویش می پردازد و وقتی آن را به دست آورد، در می یابد که جنازه ای روی دستش مانده.
  • نمیدانم آیا میتوانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟! با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، درحالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامیگذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه میکنم، چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام و چرا انقدر دل دل میزنم، مثل گنجشکی باران خورده؟!

برچسب: پیکر فرهاد,پیکر فرهاد عباس معروفی,پيكر فرهاد,پیکر فرهاد pdf,پیکر فرهاد دانلود,پیکر فرهاد معروفی,پیکر فرهاد,نقد,پیکر فرهاد از عباس معروفی,پیکر فرهاد اثر عباس معروفی,موضوع رمان پیکر فرهاد, نویسنده: آرین میرزاده تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 9:27

صفحه بندی